تبليغاتX
ترنم باران

ترنم باران

...

                                                     

عشق

 عشق،عشق می آفريند
     
 عشق زندگی می بخشد
         زندگی رنج به همراه دارد
             
رنج دلشوره می آفريند
            
     دلشوره جرات  می بخشد
                  
   جرات،اعتماد به همراه دارد
                    
       اعتماد اميد می آفريند
                             
  اميد زندگی می بخشد
                                   
زندگی عشق می آفريند 

                                          عشق، عشق می آفريند

+ نوشته شده در  جمعه 10 آذر1385ساعت 8:1 PM  توسط باران  | 

+ نوشته شده در  جمعه 10 آذر1385ساعت 7:49 PM  توسط باران  | 

به پدرم و مادرم

می خواهم از عشق بنویسم...

 کلمه ای اشنا اما غریب..غریبه است برای دل های بی د ین..اشناست برای دل های خونین و رحیم...

عشق را باید درک کرد هر که به درک واقعی ان رسید یا به مقام می رسد و یا مجنون می شود..عشق طنین

قلبهاست از دل بر می خیزد و در ان لانه می کند...

عشق مثل مهمانی است که دل را اقامتگاه خود انتخاب می کند.

این عشق می تواند برای همه چیزهای با ارزش باشد که باارزش ترین گوهر های قلب من پدر و مادر

است...

 پدر را عشق می خوانم به خا طر تمامی محبت هایش و زحمات و تمامی لبخند های زیبایش...

مادر را عشق می خوانم به خاطر تمامی مهربانیش و گرمی اغوش پر محبتش...

پس به وجود این گوهرهای با ارزش عشق می ورزم تا زندگی جریان یابد و با زندگی در کنارشان و با

صدای اهنگ نفس هایشان اتش عشق مرا ارام سازند.

+ نوشته شده در  جمعه 10 آذر1385ساعت 7:39 PM  توسط باران  | 

بالهای نو

...شاید بالهایم را نو کنم

برای پروازی دوباره

یا شاید بالهی نو در اوردم

برای به اوج رسیدن

مهم نیست پرستو شدن یا عقاب

مهم پرواز است

به سوی اسمان...
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آبان1385ساعت 5:48 PM  توسط باران  | 

خاطره از باران

اب انگار می زند با من حرف

می شود با من دوست

می زداید غم را

حس خوب بودن

حس جاری در اب

خاطره از ابرها

خاطره از باران

خاطره از جویبار و از این کوه بلند

و از ان شادی جا کرده به چشم گل نشسته

اب در خاطره ام جا دارد

مثل انسانی شاد

مثل انسانی خوب.
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 آبان1385ساعت 11:31 AM  توسط باران  | 

امروز

امروز که دوباره می نویسم با خود می اندیشم , ایا کسی هست که دل به زمزمه های دلتنگی ام بسپارد؟

من امروز دوباره قلبم را در رودخانه ایمان شسته ام و دوباره گیسوان طلایی افتاب را شانه زده ام.

من فرشته ها را بر سجاده ام مهمان کرده ام.

باشد که بر کویر تشنه قلبم یک بار دیگر باران عشق ببارد.
+ نوشته شده در  شنبه 13 آبان1385ساعت 1:6 PM  توسط باران  | 

دوباره...

سلام به دوستای خوبم.

واقعا از تمام دوستدارن وبلاگم معذرت می خووام که چند ماهی نبودم و ننوشتم چون دیگه

خسته شده بودم و کمرنگ.

امروز شنبه 13 ابان ماه دقیقا یک ماه و هفت روزه که با کسی اشنا شدم که دوستش دارم

و باهاش احساس ارامش می کنم.کسی که تمام حرفامو بهش می گم و می تونم خودمو از

نظر روحی خالی کنم هر چند که می دونم مال هم هستیم ولی برای هم نیستیم و هیچ وقت

به هم نمی رسیم ولی اینو میدونم که وقتی همیشه باهامه و همیشه به فکرشم احساس

ارومی بهم دست میده.با چشماش -که پر از حرفه- تونسته منو از تنهایی در بیاره و از فکر

گذشته هام تا حدودی رهام کنه.ازش می خوام که همیشه کنارم و با من باشه.


(( شاهرخ جونم خیلی خیلی دوست دارم ))
+ نوشته شده در  شنبه 13 آبان1385ساعت 11:59 AM  توسط باران  | 

تنهایی...

طومار دلتنگی من اغاز بی پایان شده

در خانه ی قلبم کنون احساس من پنهان شده

باید نگفت حرفی دگر رسم است این جا بی کسی

اغاز فصل تازگی در این قفس زندان شده

وقتی نمی اید سحر دیگر چه امیدی به تو

گویی که بعد از این فراق غم در دلم مهمان شده

شعری نمی خوانم دگر جز اولین احساس تو

هر چند می دانم که باز این زندگی ویران شده

بعد از سکوتی ناتمام در جاده های انتظار

سهم من از دلبستگی تنهایی و هجران شده

هر چند باید طی شود اندوه بغضی بی صدا

حرفی بگو باور کنم این زخم هم درمان شده

* * *

سکوت کوچه های تار جانم گریه می خواهد

تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد

بیا ای ابر باران زا میان شعرهای من

که بغض اشنای اسمانم گریه می خواهد

بهاری کن مرا جانا که پابند پاییزم

و اهنگ غزل های جوانم گریه می خواهد

چنان دق کرده احساسم میان شعرهای تنهایی

که حتی گریه های بی امانم گریه می خواهد.

+ نوشته شده در  جمعه 2 تیر1385ساعت 3:32 PM  توسط باران  | 

کاش می شد فریاد مظلومانه نیلوفرهای اسی مرداب را شنید.

کاش می شد سکوت غریبانه گنجشکهای افسرده را معنا کرد.

 از تکرار ناقص خاطره ها از تلاش بیهوده برای رفتن و نرسیدن مثل دو خط

موازی خسته ام.

کاش می شد اندیشه و احساسم را به دست پیچکی بسپارم تا به هر کجا

که می خواهند سر بکشند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت 5:20 PM  توسط باران  | 

بیا

بیا در کوچه احساس          شکست لاله را جدی بگیریم

اگر نیلوفری دیدیم زخمی

برای قلب پر دردش بمیریم

بیا یک شب در این اندیشه باشیم           به فکر درد دلهای شکسته

به فکر سیل بی  پایان اشکی

که روی چشم یک کودک نشسته

بیا تا اب اقیانوس ابیست            برای موجهادیوانه باشیم

کنار هر دلی یک شمع سرخ است

بیا به حرمتش پروانه باشیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 اردیبهشت1385ساعت 5:5 PM  توسط باران  |